من می گفتم:تو تکلیف خودت رو روشن نکردی،اصلآ نمی دونی چی می خوای.یه بار می گی می خوام خونه بسازم،یه بار می گی می خوام چند سال دیگه بفروشمش...
خوب باید از الان بدونی هدفت چیه که مناسب همون هدف دنبال زمین بگردی دیگه...اگه می خوای اونجا زندگی کنی که نباید خارج شهر زمین گرفت.
همسری هم طبق معمول بهش برخورد.منم گفتم:اصلآ خودت می دونی...دیگه راجع به زمین با من حرف نزن.
خلاصه اینکه دیشب هوای خونه ی ما ابری بود...و من کلی ناراحت شدم...
داشتم با خودم فکر می کردم که چرا اینقدر زود ناراحت می شم...منظورم اینه که حتی اگه یه ذره لحن صحبتش عوض شه یا یه ذره اخم کنه...غم دنیا می ریزه تو دلم.دیگه زندگی ام فلج می شه تا زمانی که آقای همسر جان دوباره لبخند برنند.
یکی نیست بهم بگه آخه دوست داشتن هم حدی داره.شاید ما تو خیلی مسائل به توافق نرسیم یا اینکه از هم انتقاد کنیم گاهی...اینجوری که نمی شه هر بار اینقدر ناراحتی پیش بیاد و اعصاب من خورد بشه...
باید اینقدری استقلال عاطفی و روحی داشته باشم که با یه اخمش به هم نریزم.این دلبستگی زیاده از حده...باید کمترش کنم.
از یه طرف هم می ترسم بی توجهی من بهش باعث شه بینمون فاصله ایجاد شه و به مرور زمان این فاصله گرفتن از هم تبدیل به یه عادت بشه که بعدها بیشتر باعث اذیت شدنم بشه.
نمی دونم...
هنوز نمی دونم باید چی کار کنم.تعادل ایجاد کردن تو این رابطه،جوری که نه سیخ بسوزه نه کباب،کار سختیه...ولی باید سعی خودمو بکنم...
برچسب:
نویسنده: zahra