حق
جمعه شب، که تا صبح هزار بار با هم مردیم و زنده شدیم، بعد این که رفتی برای نماز صبح و خواب؛ نمی دانم کی بود که دلم رفت مشهد. گفتم خداجان! یک مشهد دیگر... یعنی این که این ماجرا می شود... یعنی خیر است... یعنی این من می توانم دوای این ترس ها و دردهایش باشم...
خودت می دانی که چطور شد و چطور خدا خواست که مشهدی شدم. اولین حقوق... مشهد...
شازده! خودت بگو که بیشتر از همه توی حرم به یاد کی خواهم بود...
...
...
...
پ.ن: اگر مشهدی نبودم امشب، از حرفهای استاد می نوشتم. از 3 ساعتی که یاد گرفتم خیلی... .
درج در واژه های باوضو و برای تو، فقط برای تو
ما را در سایت اتاق عشق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: zahra بازدید: 171