چشماش از عصبانیت قرمز شده بودن و پیشونیش عرق کرده بود. به زحمت روی پاهاش ایستاده بود. دستای لرزونشو میون موهای پریشونش قلاب کرده بود و بی اختیار تو صورتش فریاد میزد:
- «دیوونم کردی...
خسته شدم از دستت...»
کمی این طرف و اون طرف رفت. کلافه بود. دوباره ایستاد و ادامه داد:
- «تو عاشقی!؟
واقعا حس می کنی عاشقی؟
ادعا می کنی زیباترین حس دنیا رو درک کردی. به خیالت هیچ آسمون بلندی به پای احساست نمیرسه! اما وقتی میون خودت و عشقت ناچار به انتخاب شدی و گفتی "خودم" چی؟ عاشق بودی؟»
کمی نزدیکتر شد. بهش خیره شده بود و با عصبانیت تو چشماش نگاه می کرد.
- «نفس کشیدی گفتی عاشقم. خوابیدی و بیدار شدی گفتی عاشقم. زندگی کردی به اسم عشق. اونقد گفتی تا خودتم باورت شد عاشقی، اما تا کم آوردی کنار کشیدی و گفتی قسمت نبود میرم سراغ یکی دیگه!
تو واقعا عاشقی؟
نه... نیستی»
همینطور که بهش خیره شده بود عرق پیشونیشو پاک کرد و موهاشو از صورتش کنار کشید.
- «عاشق بودن واسه یکی مثل تو زیاده. خیلی هم زیاده ... دل چند نفر دیگه رو باید بشکنی تا به خیال خودت قسمتت رو پیدا کنی؟
حتی خدا هم حالش ازت به هم می خوره.
ازت متنفرم...»
اینو گفت و از مقابل آئـــــــــــــینه کنار رفت.
ما را در سایت اتاق عشق دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: zahra
بازدید: 160